آخر این راه

آه . . . جداییست !

من به سویی

تو به سمتی دیگر

راهمان یکی نبود انگار

پایان این جاده نیز تنهاییست

آن لحظه ی دیرهنگام

چشمهایی بسته

اشک هایی روان چون سیل

از تلخی رویایی بی سرانجام

و آخرین سلام

خداحافظ . . . !

نامت را نمی گویم

گر بگویم تمام می شود

این شعر ناتمام . . .

دسته ها : دلنوشته

چشمم به جعبه ی مداد رنگی افتاد

جعبه ای با شش رنگ

و مدادهایی از جنس خاطره

آه ! چه زود جای خود را به آن قلم موهای سنگی داد

مداد شمعی ، آبرنگ ، گواش

یک مشت ابزار دیگر

و مدادهایی دور افتاده از افکار یک نقاش

مداد آبی آسمانی

دلی به رنگ آن روزها

آسمانی ابری

نه اینگونه طوفانی و بارانی

دیگری به رنگ سبز

با طراوت چون بهار

اکنون اما در حصار دو مرز

نومیدی و آن دیگری هم ترس

مداد دیگر قرمزی آتشین است

پر حرارت ، پر شور

اما این روزها نمی دانم

چرا دلم همیشه غمگین است ؟

زرد آن به رنگ خورشید

خورشیدی که سالهاست غروب کرده ست

بارانی که دیر زمانیست

چشمهایم را مرطوب کرده ست

و مدادی به رنگ صورتی

رنگ رویاهایم

آرزوهایی خط خطی

و خواب هایی که مرا به آرزوهایم می رساند

دیگری به رنگ آن کلاغ سیاه

زمزمه می کرد این نجوا را

آسمان شب نیز زیباست

تاریکی خواهد پوشاند زخم های این دنیا را

و تنها جعبه ای مانده ست از آن روزها

مدادهایم را سالهاست گم کرده ام

دسته ها : دلنوشته
X